هفت سال بيشتر داشتم که فيضيه قم مورد تهاجم نيروهای انتظامی و امنيتی قرار گرفت . در نتيجه منزل ما به يک مخفی گاه برای طلبه های سبزواری و دوستان ايشان تبديل شد . چهار ساله بودم که برادرم به کلاس اول ابتدائی رفت و من بطور همزمان با وی خواندن و نوشتن را ياد گرفتم و کلاس چهارم همراه برادر در يک کلاس درس می خواندم . اونوقت ها آب منزل ما از طريق جوی آب و نگهداری در آب انبار به خاک شير تبديل می شد و برای مصارف خوراکی از آبی که توسط درشکه و بنام آب شاهی بدرب منازل رسانده می شد استفاده می کرديم و در بعضی خيابان ها هم فشاری آب بود که با فشار دادن شاسیِ آن آب با فشار زياد بيرون می زد و نفت هم توسط گاری بدرب منازل می رسيد . دوران دبستان را در ناآگاهی از اوضاع و شرايط به آخر رساندم . هر روز صبح هنگام خواندن سرود و نگاه کردن به پرچم ، خدمتگزاران تکه ای نان سنگک و مقداری کره جلوی پای مان می گذاشتند و در زنگ تفريح يک ليوان شير که بعدا به پاکت تبديل شد و بچه های تهران از اين پاکت های شير بجای ترقه استفاده می کردند و با پريدن روی پاکت ، از صدای انفجار و درخشش شير در فضا لذت می بردند . شنيدم که به شهيد بزرگوار و خادم ملت ايران « هويدا » که لعنت خدا بر قاتلين ناشريفش باد گفتند که : جناب نخست وزير اين پاکت های شير شده وسيله بازیِ بچه ها و ايشان جواب دادند ما می خواهيم به دنيا گوشزد کنيم که گرسنگی در کشور ما معنا ندارد . و همين گوشزد بود که دنيا را متوجه ايران و سرعت کشور در رسيدن به دروازه تمدن بزرگ کرد و اين اتحاد نامقدس و ناميمون همه کشورهای جهان در همراهی با غارتگران ايران و دزدان انقلاب که بايد از اين کشور اثری بر روی زمين باقی نماند که اگر روزی از ميان اين مردم ، ايرانيان ظاهر شوند و سربلند کنند و گذشته خود را به ياد آورند ، روز مرگ ستم و ظلم در جهان را شاهد خواهند بود و آن روز روزی نيست که قدرتمندان بتوانند به ضعفا زور بگويند و محمدرضا شاه پهلوی در آرزوی نجات مردم جهان از فقر و گرسنگی و فلاکت بود و اين برای زورگويان تحمل ناپذير بود . بله در اواخر تابستان از طرف شاهنشاه برای ما ذغال و برنج و روغن و حبوبات به اندازه کافی می آوردند و ............ مزد نمک شکستن نمکدان است !