1 post tagged “علامه در غم مرگ تشیع علوی زندگی در کویر را به بهشت ختم کرد .”
كوير تاريخي در صورت جغرافيا
بخش اول
بركرانه كوير، به تعبير حدودالعالم، "شهركي" است كه شايد با همه روستاهاي ايران فرق دارد. چشمه آبي سرد كه، در تموز سوزان كوير، گويي از دل يخچالي بزرگ بيرون ميأيد، از دامنه كوههاي شمالي ايران به سينه كوير سرازير مي شود و از دل ارگ مزينان برمي دارد. از دل اين ديواره هاي عبوس و مرموزي كه قرنهاي گمشده اي را كه اسلام به اساطير كشاند، در آغوش خويش نگاه داشته اند و خود، علي رغم تاريخ، همچنان استوار ايستاده اند. از اينجا درختان كهني كه سالياني دراز سربرشانه هم داده اند، آب را تا باغستان و مزرعه مشايعت مي كنند و بدين گونه، صفي را در وسط خيابان مستقيمي كه ستوان فقرات اين روستاي بزرگ را تشكيل مي دهد، پديد مي آورند و از دو سو، كوچه هايي هم اندازه و روي در روي هم وارسته و همگي در انتها، پيوسته به خياباني كمربندي كه محتواي ده را از باروي پيرامون آن جدا مي سازد.
درست گويي عشق آباد كوچكي است، و چنان كه مي گويند، هم برانگاره عشق آبادش ساخته اند، صدسال پيش كه مزينان كهنه را سيل از بنياد برمي كند و مي برد و ناچار، همه چيز از نو ساخته مي شود. حدود العالم از "مرد" و "انگور" مزينان نام مي برد و از هزار و صدسال پيش، هنوز برهمان مهر و نشان است كه بود. مردانش نيرومند و مغرور كه خود را دهاتي نمي دانند و شهري ها را گدايان گوش بر، مي بينند و مردان متجدد از ناني ريشدار! و در شگفتند كه چرا غالباً اين تنها برگه معتبر را هم از ميان مي برند!؟و باغهاي انگورش كه هنوز --- علي رغم ماديتي كه برروستاها تاخته و باغها را هه غارت كرده است --- برجا و آبادند و خوشه هاي عسكر و لعل و شست عروسش همچون چراغ مي درخشند.
و تاريخ بيهق از شاعران و دانشمندان و مردان فقه و حكمت و شعر و ادب و عرفان و تقوايش ياد مي كند، در آن روزگاري كه باب علم برروي فقير و غني، روستايي و شهري باز بود و استادان بزرگ حكمت و فقه و ادب؛ نه در "ادارات"، كه در غرفه هاي مساجد يا مدرسهاي مدارس مي نشستند و حضور در محضرشان نه پرداخت مبلغ و مدرك و شرايط مي خواست و نه دريافت غبغب و كبكب و دبدب و شمايل! كه هنوز "اداره نمي دانم چي هاي عاليه ويژه تبديل نسخ چاپي به نسخه هاي خطي" تأسيس نشده بود و اين بود كه آن بچه دهاتي دهقان زاده ضعيفي كه از بي ناني در ده نمي توانست بماند، مي توانست در شهر با يك نظامي قدك و يك لاقباي كرباس، بي هيچ شرط و شروطي، وارد مدرسه اي شود و اتاقي بگيرد و بورس تحصيلي، و هر استادي را هم كه پسنديد، خود انتخاب كند،1 استاد، ابلاغ به دست، ناگهان برسر شاگرد نازل نمي شد؛ شاگرد بود كه همچون جوينده تشنه اي مي گشت و مي سنجيد و بالاخره مي يافت و سر مي سپرد، نه به زور "حاضر و غايب"، بل به نيروي ارادت و كشش ايمان.
از اين روست كه هرگاه پدرم و همدرسيهايش گرد هم مي نشينند و از حوزه هاي درس و اخلاق اديب نيشابوري بزرگ و آقا بزرگ حكيم و آشتياني و ميرزا حسنعلي قهرمان و ميرزاي اصفهاني ياد مي كنند، چهره شان از آتش خاطره هاي پراز عصمت و قداست تافته مي شود و چشمهاشان از حسرت آن ايام رفته به اشك مي نشيند؛ گويي اصحاب پيامبرند يا امام و يا سوختگان آتش ارادت اند كه از مرادشان سخن مي گويند و من هرگاه با همكلاسانم مي نشينم و با هم خاطرات ايام تحصيل را نشخوار مي كنيم، دلهامان را از دردخنده مي گيريم كه آن روز در كلاس معلم خطمان "موش" ول داديم و روز ديگر كه، در كلاس دبير شيمي؛ يكي از بيلوت هاي كلاس... وقتي دبير با اعتراض توضيح خواست كه: اين بوي چيه؟ گفت: بوي تجزيه آب! و كيك كه در تمام دوران تحصيل دوست وفادار هم بوديم و هميشه به جاي هم حاضر مي گفتيم و آن فلاني حقه باز كه با بچه ها قرار مي گذاشت و درست در وسط كلاس كه آقاي دبير گرم درس مي شد و كلاس هم جذب درس، يك هو غش مي كرد و شلپ مي افتاد به زمين و دست و پا مي زد و خرناس مي كشيد و كف مي كرد و چه ها كه نمي كرد! و بيچاره دبير هم رنگش مي پريد و تا او را به حالش مي آورديم، زنگ مي زدند و غائله خاتمه مي يافت!
*
صحبت مزينان بود. نزديك هشتاد سال پيش،2 مردي فيلسوف و فقيه كه در حوزه درس مرحوم حاجي ملاهادي اسرار --- آخرين فيلسوف از سلسله حكماي بزرگ اسلام 3 مقامي بلند و شخصيتي نمايان داشت به اين ده آمد تا عمر را به تنهايي بگذارد و در سكوت فراموش شده اي برلب تشنه كوير بميرد.به گفته مرحوم حكيم سبزواري بزرگ، وي درمحضر اسرار نه همچون شاگرد، كه به مانند رفيقي همزا نوي وي مي نشست؛ چه، وي حكمت را پيش از اين، نزد دايي اش علامه بهمن آبادي خوانده بود كه استاد كلام و حكمت و فقه بود و با حكيم اسرار در حكمت معارضه مي كرد و در نظر برخي صاحبنظران بر او ارجح بود و با آنكه در بهمن آباد، كوره دهي نزديك مزينان، انزوا داشت، شهرتش زبانزد حوزه هاي علمي تهران و مشهد و اصفهان و بخارا و نجف بود كه آن ايام علم وفضيلت راعلامه هاي تراشيده ودستها و دستگاههاي مجله دار و قلمدار و مصاحبه ساز و قراردادبند و ديگر بند و بست ها در محاق سكوت خفه نمي كردند و هنوز قرن علم و نور و تمدن و چاپ و فرهنگ عمومي نيامده بود كه اگر نبوغي در شهرستاني بماند و در كافه ها و محفلها و مرجع هاي فضلاي كهنه و نو تهران راه نيابد و يا راه نخواهد، كتمانش كنند و اگر يد بيضايي كرد كه در چشمها زد، به سحرش متهم كنند و بدتر از سحرش!
آوازه نبوغ و حكمت علامه در تهران پيچيد و شاه قاجار به پايتخت دعوتش كرد و او در سپهسالار درس فلسفه مي گفت و چهل تومان از ناصرالدين شاه ساليانه مي گرفت؛ اما اين وسوسه تنهايي و عشق به گريز خلوت كه در خون اجداد من بوده است، او را نيز از آن هياهو باز به گوشه انزواي بهمن آباد كشاند و به زندگي در خويش و فرار از غوغاي بيهوده و آلوده آن سواد اعظم به خرابه هاي قديمي بيرون اين ده كه روحي دردمند داشت و بي تاب، و شبهاي آرام در دل اين ويرانه ها تنها مي گشت و مي ناليد و در سايه ديواري مي نشست و غرقه در جذبه هاي مرموز خويش با خود و با خدا زمزمه مي كرد و اين زندگي اش بود.مي گويند اين شعر را سخت دوست مي داشت و همواره تكرار مي كرد:
اين سخن ها كي رود در گوش خر؟ گوش خر بفروش و ديگر گوش خر!
و شاگرد او نيز كه براي آموختن و اندوختن، جواني را در حجره هاي تنگ و مرطوب مدارس قديمه بخارا و مشهد و سبزوار، بر روي كتابها و زانو به زانوي مدرسان و عالمان بزرگ آن روزگار تمام كرده بود، اكنون كه هنگام كمال بود و رسيدن به جاه و مقام روحاني، و مسند بلندپايه علمي و زعامت خلق و بايد مرجعي مي شد و صاحب وجهه اي و نفوذي و دستگاهي و نام و آوازه اي، همه را رها كرد.
بعد از حكيم اسرار، همه چشمها به او بود كه حوزه حكمت را او گرم و چراغ علم و فلسفه و كلام را او كه جانشين شايسته وي بود، روشن نگاه دارد، اما در آستانه ميوه دادن درختي كه جواني را به پايش ريخته بود، و در آن هنگام كه بهار حيات علمي و اجتماعي اش فرا رسيده بود، ناگهان منقلب شد. فلسفه و دين او را بدينجا كشاندند. فلسفه به او آموخته بود كه غوغا و تلاش و فريب حيات همه پوچ است و دروغين است و ابله فريب. دين به او آموخته بود كه دنيا و هر چه در اوست، پليد است و دلهاي پاك و روحهاي بلند را نمي فريبد و، در اين منجلاب، جز كرمهاي كثيفي كه از لجن مست مي شوند و به نشاط مي آيند، چيزي نيست و او كه نه مي خواست فريب خورد و نه لجن مال شود، شهر را و گيرودار شهر را رها كرد و چشمها را منتظر گذاشت و به دهي آمد كه هرگز در انتظار آمدن چون او كسي نبود. هشتاد سال پيش، وي در آغاز كمال، با لباني خاموش، پيشاني اي از انديشه مواج، ابرواني، از ايمان و تصميم، گرفته، سر از نوميدي در برابر هرچه بر روي خاك و در زير اين آسمان مي گذرد، پايين و گام هايي از آن رو كه به هيچ جا نمي خواهد برود، مطمئن و آرام، چهره اي بر معصوميت اين مردم، رحيم و چشماني از برق نبوغ، تند و لبخندي از ناچيزي خويش در برابر عظمت "او"، متواضع و گردني از حقارت عالم و اهلش برافراشته از غرور و سر و وضعي از فرط استغنا و صميميت، بي ريا و ساده و رها كرده، به اين روستا آمد و در خانه كوچكي، در خم كوچه اي منزل گرفت و در انتظار پايان يافتن بازي مكرر و بي معني اين دو دلقك سياه و سفيد ماند و مرد. و مردم صميمي ده از او چه ها مي گفتند. يك شبه امام، شبه پيغمبر، يك فرشته، يكي از اولياءالله و به هر حال، غريبي از مردم آن عالم در اين ده! "كفش هايش گاه پيش پايش جفت مي شد... روز مرگ خويش را خبر داد... سال قحطي، دخترانش ناله كردند كه سال سخت است و زمستان را بي اندوخته ناني چه كنم؟ و او از خشم بر آشفت و نيمه شبي، ناگهان، صداي ريزشي كه از كندوخانه برخاست، همه را بيدار كرد، رفتند و ديدند كه از نافه گندم مي ريزد و برخي كندوها لبريز شده است..."
كربلايي علي پسر كربلايي مومن آن شب در صحرا آب مي راند، در گود آبشخور: "ناگهان ديدم در سايه روشن مهتاب شب، سياهي از دور مي آيد، نزديك تر شد، حيواني بود شبيه شتر، به رنگ سمند، به طرف قبرستان رفت و كنار قبر حكيم ايستاد، ديدم جنازه را بيرون آوردند و بر او نهادند و او به سمت مغرب رفت و ناپديد شد... پس از لحظه اي ناگهان به خود آمدم و چنان ترسم برداشت كه افتادم و از هوش رفتم"... ديگران نيز كه آن شب در صحرا بودند، به گونه ديگري شهادت دادند: "نوري از آسمان مغرب بر سر قبر فرود آمد... باز از همان راه به آسمان برگشت و ناپديد شد". وي در 1318 قمري مرد و شگفت آنكه در 1336، هجده سال بعد، باران قبر او را خراب مي كند و جد بزرگم دستور مي دهد تا آن را از بنياد بسازند. در حفره گور هيچ نيافتند جز مهر نمازش و حتي تسبيح تربتش... و چند سال بعد كه فرزند و پسر هر دو در يك گور آرميده اند...، نه، پس در گوري كه پدر در آن بود، مدفون است و پدر را كه در زندگي، آفرينش بر جانش تنگي مي كرد، نخواستند كه در زاغه اي آنچنان تنگ و تيره نگاه دارند كه مي دانستند نعش پوسيده او نيز تاب تنگنا ندارد، نجاتش دادند. وي، آخوند حكيم، جد پدر من بود.
چه لذت بخش است آنچه از او برايم حكايت مي كنند! من در اين حكايتها است كه برچشمه طبيعي بسياري از احساسهاي ريشه دار مجهولي را كه در عمق نهادم مي يابم، پيدا مي كنم و اين، معاينه اي شگفت و مكاشفه اي شورانگيز است! مثل اين است كه از من و حالات من و عواطف و خصايص روح من و از زندگي من، پيش از اين عالم، پيش از تولدم و پيش از اين حياتم، سخن مي گويند.
من هشتاد سال پيش، نيم قرن پيش از آمدنم به اين جهان، خود را در او احساس مي كنم. مسلماً من در روح او، نبض او، خون او بوده ام. در رگ هاي او جريان داشته ام، در نگاه او نشاني از من بوده است و اكنون، ممنونم كه او چنين بود و چنين كرد كه اگر به جاي پناه آوردن به يك ده، به تهران مي رفت يا نجف و به مقامات مي رسيد و درجات، و من اكنون به جاي او، از مردي چون مرحوم حاج شيخ عبدالرحيم، يا آقا سيدابوالحسن اصفهاني يا آخوند ملا محمدكاظم خراساني (كه شاگرد حكيم بود) سخن مي گفتم كه مثلاً "سفير انگليس جلوش زانو مي زد!" هرگز اين همه غرق غرور و سرشار لذت نمي شدم. و اما جد من، او نيز بر شيوه پدر رفت. مي گويند در علم، از اجتهاد گذشته بود و من مي گويم از علم و اجتهاد گذشته بود كه پس از آن، باز به همين روستاي فراموش --- كه از جاده تهران و مشهد كناره گرفته است --- باز آمد و از زندگي و مردمش كناره گرفت و به پاكي و علم و تنهايي و بي نيازي و انديشه با خويش كه ميراث اسلافش بود و از هرچه در دنيا هست جز اين به اخلافش نداد، وفادار ماند كه اين فلسفه انسان ماندن در روزگاري است كه زندگي سخت آلوده است و انسان ماندن سخت دشوار و هر روز جهادي بايد تا انسان ماند و هر روز جهادي نمي توان! كه رفته رفته، به قول فردوسي --- مرد حماسه ---- دست و پاي آهو مي گيرد، و... تهيدستي و سال نيرو... و بالاخره سقوط! و پس از او، عموي بزرگم، كه برجسته ترين شاگرد حوزه "اديب بزرگ" بود و، پس از پايان تحصيل فقه و فلسفه و به ويژه ادبيات، باز راه اجداد خويش را به سوي كوير پيش گرفت و به مزينان بازگشت.
عالمي است سرشار از ذوق و شعر و دركي قوي و قدرت مطالعه اي خارق العاده، كه از آغاز طلبگي تاكنون بر روي كتاب بيدار است و بر روي كتاب خوابش مي رود4 و اين زندگي اوست، كه مدرسه قديمه اي كه سريعتمدار معروف براي جد بزرگم ساخته بود و تا سال هاي پيش طلبه داشت و سر و صداي درسي و بحثي و آمد و رفتي، امروز سوت و كور است و آن خانه اجدادي كه مرجع خلق بود و حل و عقد امور و پناه سمتديدگان و آوارگان شاد تاريخ يك زندگي، و من نيز، گرچه دوران كودكي ام نه با "طلا" كه، با "فولاد" سرآمد. اكنون در پيش چشم خاطره ام، درخشش طلا يافته است، به خصوص كه جواني ام همه در آخرالزمان گذشت، همه سر بر روي كتاب و دل در آسمان و تن در زندان! و به قول فردوسي: "جواني هم از كودكي ياد دارم" و اما چون او، دريغا دريغا ندارم كه، گرچه به سختي، اما به خوبي گذشت.
آن اوائل، سال هاي كودكي، هنوز پيوند ما با زادگاه روستايي مان برقرار بود و خلاف حال، پامان به ده باز بود و در شهر، دستگير، نه، پاگير، بلكه دست و پاگير نشده بوديم و هر سال، تابستانها را به اصل خود، مزينان برمي گشتيم، و به تعبير امروزمان: مي رفتيم. مزينان، اين دهي كه با آباديها، و امروز، خرابي هاي پيرامونش، يادآور كانون خاندان ما و گوينده خاموش قصه هاي از ياد رفته نيكان ما و نياكان من است، كه تاريخ اين پير غلام پايتخت نشين چاپلوس كه هماره قلمش خادم شكمش بوده است و خردش ساكن چشمش، و هرگز جز فيلم هاي سريال عملياتي زد و خوردي پر "حادثه" را نمي بيند و جز براي خداوندان زر و زور نمي نويسد، كجا پايي به دهي مي توانست نهاد و از "كاخ" قيصر كه برآن فرش زربفت گوهرنشان مي گستردند و از قصر شمس العماره، كه هر صبح و شام نفير نقاره اش سلطنت "ابدمدت" ناصرالدين شاه "شهيد" قاجار را بر گوشهاي خلق مي كوفت، سري به "كوخ" حكيم مي توانست زد؟ كه بر شاه نشين حجره پذيرايي اش، نيم پوست تختي گسترده و مابقي را ماسه هاي نرم باد آورده كوير پوشيده بود و يا از "مهتاب خرابه" علامه بهمن آبادي مي توانست خبري گيرد كه در سايه ديوارهاي شكسته و برجهاي سر فكنده اش. روح دردمند آواره اي، در قفس اندامي، سر به درون خويش فرو برده و با آن "خود پنهان خويش"، دست اندركار آفرينش هايي همه عشق و همه شعر و همه زيبايي اهورايي بود! ... الدهر في ساعه والارض في الدار !
تاريخ اينها را چه مي فهمد؟ اينان را چه مي شناسد؟ اورا براي اين ساخته اند تا نامه هاي ناپلئون را به ژوزفين برساند و ميان لويي و زن برادر نيم مردش.ملقب به"مسيو"! قاصدي كند و براي راسپوتين لحاف كشي، و نيمه شبهاي تاريك در پيچ و خم كوچه ها و سايه ديوارهاي كاخ ورساي، فانوس كش وليعهد لويي پانزدهم باشد كه از خانه يكي از افسران رشيدش باز مي گردد كه براي عظمت فرانسه به ميدان نبرد با اتريش اش فرستاده اند تا حماسه ملي بيافريند و هم اكنون، با دامني خيس از گذر بردرياهاي افتخاري كه به بار آورده، سرود مارسيز رامغرورانه مي خواند، و يا برشمارد كه سلطان غازي، پس ازدو گانه به درگاه يگانه، چند ساتگين در كشيده و از آن پس مزاجش تقاضاي چه حاجتي كرده است؟ داغگاه شهريار را نكته به نكته مو به مو وصف كند. و يا دنبال لشكريان ناپلئون "كبير" بيفتد و اسب ها و آدمها و زاد وتوشه و سلاح و كلاه و جامه و راه و كوه و دشت و هوا وسرفه و خنده و دعوا و آشتي و نشست و برخاست و...هرچه هست و نيست را، با حرص و ولع، در دفترش يادداشت كند و هنگام عبور سپاه از آلپ، فرياد شوق بركشد و از اعجاب مشت بر زانويش زند و از شعف،همچون شتر مست، پا به زمين كوبد و كف از لوچه برافشاندو چون به خانه باز گردد، ناز بر فلك و فخر بر ستاره كند كه چه دقتي مبذول فرموده و چه امانتي در ضبط وقايع مرتكب شده است! از چنين فانوس كش پادوخانه زادي چه انتظار دارم.
پي نويسها:
1- و تصادفي نيست كه علماي بزرگ فقه و حكمت و ادب قديم، اكثريت نزديك به اتفاقشان ريشه دهاتي دارند و فرزندان دهقانند و يا ملاي ده و تحصيلكرده هاي عالي امروزينمان غالباً بورژا زادگان شهري اند و يا فرزندان اشراف يا ملاكين و خوانين و خواقين: فلان الدوله ها و بهمان السلطنه ها، كه اگر كلاسهاي تعليمات عالي، همچون گذشته، ديوار و دفتر نداشته باشد و ميدان مسابقه به تساوي برروي فقير و غني باز باشد، بي شك بچه دهاتي ها كه روح سالم تردارند و معني زندگي را از هم آغاز زندگي مي فهمند و پرورده رنج و كارند و روييده طبيعت وآفتاب، از ناز پروردگان تنعم و تفريح و پول و نيرنگ و پروارشدگان سايه بسته و نشخواركننده تنبل و خوش و سيروپر و آلوه بي درد پيش مي زنند، اگر ناجوانمردانه پسشان نزنند. و در طول قرنهاي طولاني كه خود تمدن و فرهنگ داشتيم آن را نشان داده اند. تمدن و فرهنگ! نه اين كالاي وارداتي امروز كه عنتربازي آن لوطي عنتري فرنگي است و تجدد است و نامش را تمدن گذاشته ايم!
2- [توجه داشته باشيم كه اين كتاب حدوداً در سال 1348 نوشته شده است].
3- به نقل مرحوم فقيه سبزواري و نيز حكيم سبزواري بزرگ، مرحوم آخوند ملامحمد كاظم خراساني معروف كه هم در مشروطيت و هم در حكمت نامي ترين مرد قرن اخير است و نويسنده كفايه در اصول، "درسفر عتبات، حكمت را نزد وي آموخته است و جز او در فلسفه استادي نداشته و استعداد شگفتش او را در اين رشته تا بدين پايه رسانده است.
4- سالهايي كه عمويم با پدرم در مدرسه فاضل خان درس مي خواندند، از مزينان. دو رختخواب بر ايشان فرستاده بودند. سال بعد، تابستان كه به ده باز مي گردند و براي اولين بار رختخواب ها را باز مي كنند، مي بينند رطوبت هر دو را پوسانده و موريانه هر دو را جويده است. سالهاي پيش، اديب بزرگ با يك لاپالتو كهنه شبه سربازي در حجره مرطوب و تاريك مدرسه نواب درس مي داد و امروز دانشگاه هاي مدرن مجهز به شوفاژ سانترال و استادان مديست مجهز به يقه هاي سپيد آرو و كت و شلوارهاي فاستوني نفيس بافت لانكشاير و يا دامن هاي فانتزي و جوراب هاي استارلايت و لوازم مارگارت استور و آرايش هاي استيل ايتاليايي و فرانسوي و آمريكايي و غيره... آن وقتها استادانمان گل گاو زبان و سنبله طيب دم مي كردند و مي خوردند و امروز اساتيد، اگر آپرتيفشان سه ستاره اروپايي نباشد ذائقه شان قبول نمي كند.
و آن روز تمام زندگي اديب، به پول امروز به ده تومان نمي رسيد و امروز ميز كار آقاي رئيس يكي از دانشكده هاي علمي چند هزار تومان ارزش واقعي دارد و آن روز استاد پس از چهل سال تدريس فلسفه و اصول و ادبيات و فقه و عرفان... هيچ ترقي و تكاملي در او پديدار نمي گشت و امروز درست مثل آلوبخارا كه نم مي كنند، يا سركه كه مي اندازند، استاديار، خود به خود، پس از چهار سال تبديل به نوع اصلح: دانشيار، و دانشيار پس از پنج بهار، تبديل به نوع اعلي: استاد، مي شود و اين تبديل انواع نه كارتنازع بقا و انتخاب اصلح بلكه حيله روزگار است و ديروز تبديل و تغيير و انقلاب و جهش و كمال و ارتقا در درون اساتيد، دردلها و دماغها رخ مي داد و امروز در لاي پوشه و كارگزيني داخل صندوق حسابداري، آن هم نه به نيروي نبوغ يا الهام و يا ضربه ناگهاني زندگي و يا تازيانه سخني و شراره عشقي و يا ديدار شمس تبريزي بلكه به وسيله حركت وضعي و انتقالي زمين و گردش افلاك و اين است فرق ميان تمدن و تجدد كه نمي دانم چرا نمي دانند.
5. من از دوران دبيرستان با اين گنده پيرپليد چاپلوس دروغگو و نوكرمآب ترسو و طماع، تاريخ، لج بودم. چندي پيش يكي از همكلاس هاي قديمم دفتر يادبودش را نشانم داد كه در آن برايش نوشته بودم: من از دوتا "ت" خيلي بدم مي آيد: يكي "تاريخ" و ديگري "تقي زاده"! و گويي مهر اين دو در من با شير اندرون شده است و با جان به درخواهد رفت! مقدمه اول "ابوذر غفاري" را بخوانيد،شانزده سال پيش علي رغم ستايشها و گزافه هايي كه معلمان و استادان و همه نويسندگان و دانشمندان كهنه ونو، ديندار و بي دين، ريشدار و پاپيون دار درباره تاريخ مي گفتند، من پشت نيمكت كلاس دبيرستان، از روي همان كتاب هاي تاريخ كه عبدالعظيم خان و خانلري و خانبابا وديگر خوانين علمي و ادبي براي ما بچه هاي چشم و گوش بسته معصوم نوشته بودند، دزدش را و دزدي هايش راگرفتم و قيافه زشت و بي رحم و خشنش را از زير پيچه اش و سرخاب، سفيدابهايش و جراحيهاي پلاستيك اخيرش شناختم و براي اولين بار لوش دادم و به همه گفتم و دادزدم، اما مگر كسي در برابر اساتيد ريش و پشم دار وتصديقدار و اسم و رسم دار، حرف يك شاگرد دبيرستاني را گوش مي دهد؟ مگر تاريخ گذاشته كه "حله سخن" را -اگر در يك مغازه سوپر و پشت يك ويترين لوكس نباشد -بتوانند بشناسند؟ نگاه نمي كنند كه بشناسد.
شايد ريشه دلخوري من از آقاي علامه تقي زاده اين باشد كه وي يك تكه از تاريخ مجسم است و روح تاريخ ما در اين شخصيت تاريخي حلول كرده است؟ چه مي دانم؟ به هرحال با تاريخ يك نوع "پدر كشتگي" دارم، نه، بالاتر از اين!او همه اجدادم، همه استعدادها و نبوغها، همه مرادها ومحبوبها و همه عزيزان و بزرگان و نيكان و نياگان مرا وما را كشته است، قتل عام كرده است، خفه كرده است. به تاريخ گوش بدهيد، چرا صداي اينان را نمي شنويم؟ جزفرياد خواجه ها و خاقان ها و فرو غمزه ايازها شان وشاعران گداشان و دلقك هاشان صدايي نيست و طرفه تراينكه اين پونه بدبو، دم آغل مار سبز شد و با آن همه سابقه خصومتي كه با تاريخ داشتم، حال شب و روز با اومحشورم! و اكنون منتظرم كه اين بشارت را نيز بشنوم كه بگويند اين خانه اي كه تازه اجاره كرده اي، ديوار به ديوارعلامه تقي زاده است! ولي خودم را دلداري مي دهم كه نه،با پول معلمي احتمال چنين خطري هرگز نمي رود. آفرين بر "اميد" و "پوستين كهنه اش" كه رسوايي اين تاريخ راجاويد كرد .