زبان ديني
او
بنام حق
حقير سخنانم را کوتاه می کنم و مايلم که دوستان بی شرح و بسط و با تکيه بر دانش نامفهوم گذشتگان ، راه را روشن ببينند .
مسئله يک تجلی که خداوند بر خویش کرد را ، عرفا بسيار به نمايش گذاشته اند و البته در آن زمان ها رشد علمی و فرهنگي و ميهنی علمای مذهب تشيع به اين درجه از کمال نرسيده بود . که شکر ايزد که با اعلام انحراف در نوشته های مولوی اين کمال حاصل شد .
چون زبان وی همی نشناختند چهار دست و پای او انداختند .
قصد محکوم کردن ندارم و تنها هدفم از اشاره به موضوع انحراف در انديشه مولوی به درک علمای برجسته مکتب تشيع ، اشاره به دين ناشناسی اين آقايان است . آقايانی که راه را به ريختن قطره اشکی در رثای حسين طی می کنند و با چهار تا فاتحه به مقصد میرسانند .
توضيح قبلی اين بود که خلق بهشت ، همه هدف خلقت است به گونه ای که ساکنان هر چه طلب کنند بی زحمتی ، فراهم و استعمال شود و گفتيم که چنين مجموعه عظيمی نياز به موتورخانه بسيار بزرگی دارد که سوختش از اجساد فرزندان آدم است که توسط هيزم شکن بزرگ ، از سرسبزی و آبادانی به خشکیدن و سپس ضربت آخر و ارسال به آتش ، انجام می گردد و عرض کرديم که آتش مامور به خلق است و ماده نشان برجسته اين بنده خدمتگزار خدا و سيستم عامل خلقت !
روزگاری طرح حقايق خلقت برای بشر جاهل و نادان ، خصوصا عرب موش خوار و پليد و کثيف که بت ها را خدا می انگاشتند و نسبت خالق ، به سنگ و چوب می دادند و اين ها فرزندان آن گروهی بودند که از مدينه فاضله به بيرون پرتاب شدند . حدود سه هزار سال پيشتر از ظهور اسرائيل ( يعقوب ) . اين گروه در ابتدای خروج از خانواده بزرگ بشری به خداوندیی مطلق آتش ايمان آوردند و با قبول « ديوا » بعنوان خدای واحد از « راه » قبلی و گذشته بشر که قبول « آسورا » بعنوان خدای نيکی و « ديوا » خدای زشتی ، و اعتقاد به خلافت اين دو موجود به نيابت از خدای خالق بر عالم « ماده » و « معنا » زندگی آرام و سرشار از رهائی و شادی را می گذراندند ، جدا شدند و به پرستش « ديو » و « بت » منشإ جنايات بشری روی گرداندند .
قبلا هم توضيح داده بودم که ساکنان زمين که خداوندِ خالق ( سيمرغ ) را ، بعنوان تنها موجود پرستيدنی و آسورا و ديوا را دو نائب خالق و الهه هائی قابل احترام می شناختند و دست دعاهاشان بسوی اينان دراز می شد .
اين خانواده بزرگ ، مصفا و صميمی ، ديری نپائيد که دچار ترديد فيلسوفان گرديد و به سه گروه تقسيم شد .
پرستندگان خدای واحد و قبول نواب بر حقش که در سرزمين خود باقی ماندند .
پرستندگان « ديوا » کسانی که خالق يکتا را بعنوان موجودی که در « عمإ » به عبادت خويش مشغول است ، قبول نداشتند و معتقد شدند که خدا را بايد در بوته آزمایشگاهی ، تجزيه کرد .
پرستندگان « آسورا » که این گروه هم خدای خالق و یکتا را قبول نداشتند و یه « آسورا » معتقد بودند .
از اين به بعد پرستندگان « ديوا » خدای شر و بدی را به نام گروه « اَرَب » و پرستندگان « آسورا » خدای خير و نيکی را به نام « اُروُب » و پرستندگان خدای واحد را ايرين ، که به سبک و سياق خويش باقی ماندند .
( بعدها « اَرَب » را « عرب » و« اُروُب » را « اُروُپا » تلفظ کردند . )
قبل از جدائی ، خيزش و یا پرتاب ، برای مردم زمين يک پيامبر بنام « آدم » که در جريان توبه و قبول توبه به دانش فراموش شده خويش ، دانائی بر « اسمالله » موفق گرديد و اين پيام را به بشريت داد که راهی برای توبه هست ! هر سه گروه مفاهيمی از « راه » و « توبه » را می شناختند و دانشی از برکت وجود پيام رسانان الهی در خاطره ها و يادهای خويش داشتند و همه اين دانش سرمايه اوليه بشر در دانائی به « راه » بود و اختيار انتخاب .
دين از مقوله هائی نيست که نمود ظاهری در اشخاص داشته باشد و تنها يک قضيه درونی است که تنها خود شخص از درون خويش خبر دارد و می داند که ، انديشه ، گفتار و کردارش را چه عواملی رقم زده اند . تنها در اين رهگذر و در ميان گروه « ارب » پيامبرانی ظاهر شدند و جامعه « ديو » پرست را به خدای واحد خواندند ! هر بار بعد از فوت پيامبر ، ديو پرستان علمای خود را وادار به انطباق « راه » خود بر « راه » پيامبر کردند و در اين رهگذر جامعه طلاب علوم دينی پای به عرصه ظهور نهادند و « راه » گم شد . شاهد مدعای ما و نمونه کامل از اين طلاب علوم دينی « عالمان يهود » که صليب را برای خفه کردن هر صدای حقی خلق کردند . با موسی بود که حمله به کنعان و سربه نيست کردن همه ظواهر زندگی در کنعان ، فرمان الهی قلمداد شد و قتل و خونريزی و اعدام ، عبادت !
یا حق
زبان ديني
مهمترين مسئله از جنبة فلسفي در باب زبان ديني اين است كه فحوا و مفاد اظهارات انسان دربارة خدا چيست. آيا اين اظهارات مطالب درستي دربارة واقعيت الهي ميگويند؟ در نظام فكري غرب دلايل چندي وجود دارد مبني بر اينكه اين اظهارات مطالب صادقي دربارة واقعيت الهي نميگويند.
بنام حق
خدا چيست ؟
او موجود ِ غير قابل تصور و تصوپر ، در هيچ نمی گنجد و از حدود عالم و ماده مجرد است و آثار و نشانه های خود را در همه چيز و همه کس در لوای سنت های غير قابل تغئير مخفی کرده. گفته اند:«خواست تا بشناسندش، پس خلق کرد»!
دانائی است که برای خلق آثار و بدايع خود از علم و دانش ، آن چه لازم بود فراهم آورد .
آن چه من می دانم اين که : عالم از برخورد و انفجار دو ذره با بارهای مثبت و منفی از نيستی حادث گرديد . همه هستی در حال ، خلاصه می شود و از گذشته و آينده اثر و خبری نيست !
خلقت عالم يک قصه نيست ، حقيقتی است غير قابل انکار ، که بزرگان از نیاکان بشر در قالب یک داستان تحت عنوان خلقت عالم تا آدم و هبوط به زمين ، برای آيندگان به ارث گذاشته شده تا با مصداق های عينی و علمی شکافته شود.
خداوند در شش شبانه روز عالم را خلق کرد . هر شبانه روز گردش یک بار همه خلقت بدور خویش ! یعنی بی نهايت عدد ، يعنی سکون و بی زمانی محض ، در عين بی مکانی . يعنی این عالم و کهکشان ها و کائنات در شش گردش هستی به گرد خویش ، خلق شده است .
ماهيت انفجار ، آتش است و وبيگ بنگ از نقطه شروع تا گردش بار اول بدور خود جهان عظيمی از دود و غبار را در دل خويش در مینورديد و بر اين انفجار فرمان فقط « شو » بود و همه بار خلقت بر دوش « آتش » .
« گنجی بودم ناشناخته ، خواستم تا بشناسندم ، پس خلق کردم »
چگونه می توانید تصويری از نگاه به خویشتن داشته باشيد ؟ خداوند در یک تجلی و نظر که بر خويش کرد ، بساط خلقت را در دو ذره از بارهای مثبت و منفی تحت فرمان « بشو » بار کرده و به هدف پرتاب کرد .
شايد لازم نباشد در ابتدای کلام هدف را مشخص کنم ، لکن بد نيست که ابتدا هدف تکاملیی خلقت را بشناسيم و به مبدأ بازگرديم .
همه هدف خلقت ايجاد بهشت است بصورتيکه ساکنانش بی نياز از زحمتی آن چه را که درخواست کنند ، پرداخت گردد .
برای خلق اين سرزمين با اين مختصات نياز به آتش عظيمی به نام موتورخانه هست که ما آن موتورخانه را به نام جهنم شنيده ايم ! و می دانيم که هيزم اين آتش عظيم ، اجساد فرزندان آدم است . آدمی که بعدتر راجع به خلق وی سخن خواهيم گفت .
سفر آفرينش را در کتب مذهبی ديده و شنيده ايم . تعريف شبه علمی آن را رقم می زنيم .
غبار و دود حاصل از انفجار که فعل و انفعالاتش منجر به ایجاد رطوبت گرديد و رطوبت در تکثير خود موجب اتصال ذرات موجود در آتش و ضميمه در نهاد « سنت های غير قابل تغئير » که عناصر را تشکيل دادند و همه عناصر در یک کلمه « خاک » و « باد » که حاصل از تغئير دما در ميانه آتش حاصل از بيگ بنگ ، پا به عرصه وجود گذاشتند .
در شش شبانه روز ، يعنی شش بار گردش محيط دائره عظيم بيگ بنگ ، به دور خودش ، افلاک و کائنات شکل گرفتند و در يک نقطه از اين عالم بزرگ ، بوسعت بی نهايت ، کره ای به نام زمين شکل گرفت و در سپيده دم روز ششم در نقطه ای از لجن بازمانده از زمينی در جمع غبار و آب که به صورت دريای عظيمی بوسعت تمام این کره از گل و لای که بر گرد آتش نهفته در ميآن خود حلقه میزدند و آتش با تمام قدرت به پختن این گل مشغول بود و از درون و برون بر زمين هجوم می آورد تا لحظه ای که از لجن حاصله تنها باقی ماند نقطه مرکزی که عصاره لجن است و در اين لجن « اسفل السافلين » موجودی به حرکت در آمد و زندگی آغاز شد . تکامل يکی ديگر از سنت های غیر قابل تغئير هستی است و اين موجود در سير تکاملی خويش تا غروب روز ششم در ميان انواع و اقسام جاندارانش ، موجودی دو پا که خداوند بنام « آدم » در لايه های سنت های غير قابل تغئير خود برگزيده شده بود . موجودی که در یک تجلی انعکاسش عامل « بیگ بنگ » و خواسته خداوندی که هيچ خواسته ای ندارد ، بود تا « او » را بشناسند .
گرچه مطمئن هستم زبانم را نمی فهمند ، اما باز می نویسم .
تا بعد
حق مشير و همراهتان باد
بشنويد
او
بنام حق
در کلام زرتشت خواندم که فرموده اند : سخن ها را بگوش بشنويد .
و سپس هر مرد و زن از شما ، يکی از دوراه ، نیکی و بدی ، یکی را انتخاب کنید .
برای من که در دوره مبارزه با گوش تا مرحله تسليم خاص به حضور برای شنيدن کامل و بدون حضور ذهن و القائات پليد که موجب قضاوت و دور شدن از خود را در پی بياورد ، در عرفان غور کردم ، شنيدن سخن بگوش برايم بسيار زيبا جلوه کرد و اين اختيار عارفانه و روشن بينانه که ، یکی از دو راه ، نیکی یا بدی را انتخاب کنيد ! یعنی بتو چه ، فضول که مردم با کدامين علاقمندی ها زندگی می کنند . خودتو به پا !
به هر حال اساس عرفان که شناخت است از سوی محافل حوزوی و بزرگانشان رد شد . یعنی بی دينی در لوای دين ! به دين ديگران هم گير دادن ! براستی ما گرفتار کدامين هیئتیم ؟
گاهی مردم گمان می کنند که بنده به ترويج شناخت اقدام کرده ام و اصرارم بر انتخاب نيکی است . در حاليکه اصلا اينطور نيست . بنده مايلم که هر کس راه را به اختيار انتخاب کند و تنها دردمندی بنده از بی دينانی است که در ورای دين مخفی شده اند و فرامين ابليس را بنام راه خدا ترويج می دهند . در وهله اول موضوع ساده بنظر می رسد و اما برای آنان که در حقائق و اسرار غور می کنند و بوضوح می بینند وجود انسان هائی که قادر به پذيرش دين نيستند در پشت نقاب دين ، زندگی را از همگان سلب می کنند و موجب رنج و حسرت و تشنگی می شوند و خودشان از همه کس حسرت مند ترند . از حسرت به حسد می رسند و از حسد بخل می ورزند و جامعه ای را بخيل می کنند تا هيچ کس چشم راحت غير را نداشته باشد . آدم فروشی و غيبت رواج پيدا می کند و در اين ميان عامی و فاسق از هم نمی شناسد . مراوده و دوستی قطع می گردد و دشمنی ها افزون و افزون تر . خانواده از هم می گسلد و رشته های پيوند گسسته می گردد . دين يک مقوله شخصی است و چنانچه حکومتی بر اساس دين بنا گردد و بنام خدا سکه زند ، باید که حق انتخاب را به همه مردم سرزمينش اعطا کند و جز به نيک خواهی خلق مشغول نباشد .
بنام حق
سخن گفتن از سر درد با مردمی در عمق خود بينی ، جهالت و نادانی ، مردمی که بچه های جهار ، پنج سالهاش مدعی دانستن هستند تا پيرمرد نود سالهاش که نفهميده از کجا آمده ، به کجا آمده و چرا آمده است ، کاری است عبث ، بيهوده .
مردمی که برای حل مشکلاتشان به مردگان و خشت و گل ، پناه می برند . زندگی را به خدا می سپارند ، بدون هيچ اقدامی و غافلند از قصاب صاحب خانه که چه می پزد .
آنان که به مرگ نزديک ترند ، از حقيقت دور ترند .
اين مردم نمی خواهند بفهمند که راهی که آنان می روند ، راهنمای رهبریِ جامعه است و اخلاق رهبری ، ساری و جاری در روان جامعه و انسان ها .
مردم در تعجباند از ، خلق ، خو و رفتار فرزندان خويش و فرزندان جامعه و غافلند از هيولا که وظيفهای جز وادار کردن انسانها به کوشش و تلاش در هر چه سريعتر پيمودن راه مرگ ! هر کسی برای خودکشی تدريجی شاهدی دارد و خود را نیازمند نزديکی به مرگ .
خدا را شکر که او ، انسان را با همه ناتوانی ، سخت جان آفريد . آنقدر سخت جان که ديری نخواهد گذشت تا شاهد تعويض اجزاء جسم در فروشگاهها و خيابان ها باشيم . چه باشيم ، چه نباشيم .
جان مردنی نيست و تا وقتی که جسم در اختيارش باشد ، سوار است و به اين آسانیها پياده بشو نيست .
براستی هيچ نيازی به تجديد نظر در راهی که می رويم ، نداريم ؟ چه کسی ، یا کسانی مسئول تامين و تضمين زندگیی پس مرگ انسانها بر روی زمين است . مردم زمين از هر مکتب و مرام که باشند بابت هزينه زندگی ملایان خود ، کم و کسری نمی گذارند ! وظيفه ملايان چيست ؟ آنان که تبليغ را سرلوحه عمل خويش قرار داده اند و تا آن جا پيش رفته اند که ارتش بازدارنده تشکيل داده اند .
دکتر شهيد شريعتی ، در جائی گفته است : در عربستان دو نيروی انتظامی وجود دارد . یک نيرو که در خدمت دولت و اهداف دولت است و يک گروه در خيابان و بازار راه ميروند و با چوبی به سر و صورت اين و آن ميزنند و بر کفل مردم که موهايت را بپوشان و چشمت را نگاه دار و لباست را درست کن و ، تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل . البته دکتر در سال های قبل از 1356 زندگی می کردهاند و موضوع مربوط به قبل از انقلاب ايران است و جدا که چه انقلابی !
اين اعمال برای تامين دنيا لازم است یا تضمين آخرت ؟
به هر که و هر چه نگاه می کنی ، بر عکس است ! هيچ چيز و هيچ کس بر جای خود نيست ! بدون استثناء بر اساس آموزش های همين ملاها ، همه در حال سقوط بر رو به جهنماند و به اگر به سخنان قبلی حقير توجه داشته باشيد ، مردمانی ساکن جهنم که بعد از سقوط جسم و پرواز جان به جهنم سقوط می کنند .
بر اساس مدارک و شواهد علمی و موجود از بين آقايان علما هم يکی از هزار يافت نمی شود که به آخرت وی مطمئن بود ! البته اين کمترين معتقدم و سرشار از اطمينان که از هر یک ميليون هم از ايشان کسی به بهشت نمی رود .
در همه ادوار و زمانها ، اين طائفه حاکم بوده اند . در ايران و در دوره حاکميت مغول هم اين گروه بر مردم حکومت کردند . اين بگير و ببندها و قتل عامها و ترورهای زنجيره ای و اين شکنجههای خبيث ، که از عهدهی حيوانات هم بر نمی آيد ، در پی کدام منظور و هدف است ؟ مگر وظيفه روحانيت غير از تضمين آخرت مردم است ؟ کی است در این کشور و در روی زمين که بعد از جستجو در پس لايههای ذهن خبيث و خود خواه بشریاش ، اطمينانی به عاقبت خود داشته باشد ؟ غفلت شما ، غفلت عجيبی است .