او
بنام حق
خطاب به مدعيان علم و فلسفه بايد گفت ، چگونه از علم سخن به ميان می آوريد ؟ وقتی نظام آفرينش را ديديد و از هم آهنگ کننده آن جز به جادوگری و معجزه ايمان نياورديد . اين آثار بديع ، جاودانه و ارزشمند لايق پادشاهی ارجمند نیست که عالم را علمی آفريده باشد . گم شديد در سياه چاله های پليد دين عبری و نصرانی ؟ چگونه علمائی بوديد که از تاريخ جز به اراجيف مغرضان توجه نکرديد ! آسورا و ديوا دو خدای کیفرخوبی ها و بدی ها بر روی زمين بودند و پرستندگان « او » ، هر دو خدا ، خليفه و خادم را در کنار هم ستایش می کردند و زندگی جريان داشت ، در نهايت شادمانی .
وقتی اولين دروغ گفته شد ، هزاران دروغ در اثبات وی آفريده شد . ناآگاهانی که « او » خالق را در پس پرده اسرار نمی ديدند ، یعنی جز خود نمی ديديدند ! به وجود همين دو خدای مشهود در پرورش دهنده عالم که در صفت ربوبیت و تعليم و تربيت ، نماد پيدا کرده بودند اکتفا کرده و از خدای واحد روی برگرداندند .
جمعیّت زمين به سه گروه تقسيم شدند . آنان که ماندند خدای را و خدایگان را به سبک و سياق گذشته ستايش کردند . آنانکه به سمت هند و اروپا روانه شدند پيروان آسورا و باور دارندگان یگانگی آسورا و آنانکه به سمت بيابان های خشک عربستان و آفريقا رفتند ، پرستندگان دیوا .
در بین باور دارندگان ديوا پيامبرانی ظهور کردند که منکر الوهيت برای دیوا شده بر خدای واحد نام « يهوه » نهاده مردم را به پرستش يهوه دعوت کردند و اين تغئیر نام تا زبان عرب و « الله » که نهايتا همان « آسورا » بود و در تغئیر زبان ها و لهجه ها به این صورت تلفظ شد .
آن چه مسلم است هرگز از ناحيه « او » پيامی برای بشر فرستاده نشده است و مسئله پيام و پيامبری ، موضوعی است که از جانب « او » در نهاد بشر و بطن خلقت در لايه های سنت های غير قابل تغئير الهی طراحی شده است و « او » بر همه امور عالم آگاه است .
به هر تقدير پرستندگان « دیوا » بعد از مرگ هر پيامبر دين وی را از اصل و مايه تهی کردند و بر آن انديشه های باطل افزودند . درست مانند کسانی که بار اول به جدل های کلامی در رد يکی از دو خدائی که قائل بودند ، برخواستند و ريشه همه کج روی ها و فساد ها از ناحيه همين متکلمان بوده است .
قدری سخت است ده هزار سال تاريخ را در صفحه ای خلاصه کرد ، اما با هم باشيم و تامل کنيم و به حق از کسانی باشيم که یک ساعت فکر کردن ، برايشان هفتاد سال عبادت حق را در کارنامه ثبت خواهد کرد . عيد ما روزی است که به اصل و ابتدای خويش بازگرديم و از اين که ايران در مرکز حق پرستان تاريخ قرار مي گيرد غيض نکنیم و با عناد به زندگی و حقيقت ستم نکنيم و بگذاريم فرزندان مان آزاد زندگی کنند .
اين همه کثافات دينی که در تاريخ زندگی پدران ما بر جای مانده است ، سرمايه های جهل و فريب است . براستی اگر همه پيامبران ابراهيمی بر حق اند ، چرا پيروان اين اديان بر حقانيت پيامبر خود اصرار دارند ؟ اگر به تحريف دين است که هيچ يک از اديان موسوم به الهی نيست که از دستبرد تحريف مصون مانده باشد . پيامبرانی که برای کتب آسمانیی خویش ارزش کتابی قائل نبودند و به صحافی کتاب خود امر نفرمودند !
حقِيقت دين را دريابيم و فرزندان خويش را از شر اين ارثيه پليد رها سازيم و بگذاريم « راه » خدا روشن گردد . اين که من انسان ضعيف و مؤنث خو هستم که نبايد عامل بيچاره گیی فرزندان من شود . خداوند بشر را در انتخاب « راه » آزاد آفريده است و خداوند هيچ محدوديتی برای ارتقاء بشر به دامان پاکی و يا ناپاکی قرار نداده است و هيچ کس حق ندارد برای بشر تعئین تکليف « دینی » بکند . خالق و آفريننده زيبا و زيبا پسند برای هر انتخابی ، دستمزدی و کيفری در زندگی قبل از مرگ و زندگی پس از مرگ قرار داده است که اين از چشم تيزبين عارفان پنهان نيست و مخفی نمانده است !
خداوند آدم را به گناه جفتگيری و طلب فرزند از بهشت به زمين تهبیط کرد و در اين هبوط آدم تغئیر ماهيت داده به هيئت انسانی در آمد و سفينه شد که سه سرنشين ازلی و ابدی بر آن سوار شدند و از عالم اعلاء به عالم سفلی تغئیر مکان دادند و هر سه از هيئت سابق خود بيرون شدند . توجه کنید به سخن سلطان شهدا حسین منصور حلاج و به مناظره موسی و ابليس و کشف رموز خلقت از این گفتگو :
از حلاج
الف
حق سبحانه در ازل خویش به نفس خویش واحد بود . هیچ چیز با وی نبود .بعد از آن اشخاص و صور و ارواح را پد ید آورد . پس علم و معر فت پیدا کرد . پس خطاب بر ملک و ما لک و مملوک نهاد . فعل و فا عل و مفعول را بشناخت . آنگه به خود نگاه کرد در ازل خویش به نفس خویش در همگی که ظاهر نبود . جمله بشنا خت از علم و قدرت و محبت و عشق و حکمت و عظمت و جمال و جلا ل ، و آنچه بدان مو صوف است از رافت و رحمت و قدس . و ارواح و سایر صفات صور در ذات او بود ، از کمال با آنچه در آن بود از صفت عشق ، و آن صفت صورت بود در ذات که آن ذات بود . بنگرست – و آن چنان بود به مثل که تو چیزی نیکو از وجود خود بینی و بدان خرم شوی – مدتی مدید که به حساب مقدار ِ آن بدانند ، ندا نند و عا جز آیند ، زیرا که اوقات ازلیت جز ازل ندادند . حساب حدث در آن ثا بت نشود ،و اگر صد هزار آدم ذریت جمع شوند تا به ابد ، آن را در حساب آرند نتوانند .
پس اقبال کرد به معنی عشق به جمیع معا نی .با نفس خویش خطاب کرد به جمیع خطاب ، و حدیث کرد به جمیع محا دیث . آنگه تحیت کرد به جمیع کمال تحیت . آنگه بدان مکر کرد به جمیع مکر .دیگر بار آن حرب کردبه جمیع حرب . دیگر بر آن تلطف کرد به جمیع تلطف . همچنین از مقا مات که در وصف در آن دراز بشود ، که اگر همه درخت روی زمین قلم گردد ، و آب دریا مداد شود ، وصف آن به آخر نتوان پیوست ، که چون نجوی گفت و خطاب کرد جمله ازذات او به ذات او ذات اورا .
آنگه از معنی از جمله معا نی ها او نظر کرد ، و آن معنی از محبت به انفراد ،تا چندانی که شرح دادیم ، در طول مدت بگذشت از محا دثت و خطاب . آنگه از صفتی در صفتی نگاه کرد . آنگه از چهار صفت در چهار صفت نگاه کرد ، تا به کمال رسا نید . آنگه در او نظر کرد از صفت عشق به کلیت صفت عشق ، زیرا که عشق در ذات او ، اورا صفات بود به جمیع معا نی . آنگه از صفت عشق در صفتی از صفات نگاه کرد . باز آن خطاب و محا دثت کرد ، تا هم چندانی بگذشت که فصل اول . آنگه از صفات عشق در صفات عشق نگاه کرد ، تا هم چندانی بگذشت و زیا دت . آنگه در هر صفتی خود نگاه کرد از صفات خود ، تا هم بدین نسق در آن بگذشت ، تا در همه ی صفات نگاه کرد ، و از صفتی به صفتی نگاه می کرد ، تا به کمال در جمیع صفات کرد ، تا هم بدان نسق در طول مدت در آن بگذشت ، تا در آنچه وصف نشاید کرد به از لیت او و کمال او و انفراد او و مشیت او . آنگه خود را مدح کرد به نفس خویش . آنگه به صفت خویش صفات خویش را ثنا گفت . آنگه به اسم خویش اسماء خویش را ثنا گفت ، و به همه صفتی ذات خویش را و ثنای خویش را ثنا گفت .
آنگه خواست حق تعا لی که بنماید این صفا تها از عشق به انفراد ، تا در آن نظر کند ، و باز آن خطاب کند . نظر در ازل کرد . صورتی پیدا کرد ، که آن صورت صورت او و ذات او بود ، و هو تعا لی چون در چیزی نگاه کند ، پیدا کند در آن از خود صورتی ، تا به ابد آن صورت بود ، و در آن صورت تا به ابد علم و قدرت و حرکت و ارادت و جمیع صفات بود . چون تجلی کند ابدا به شخصی، هو هو شود . در آن نظر دهری از دهر او . آنگه بر او سلا م کرد دهر از دهر او . دیگر بر او تحیت کرد دهری از دهر او . آنگه با او خطاب کرد ، و تهنیت کردت . دیگر او را نشر کرد ، هم چنین تا بیا مد بدا نچه شناخت و نشناخت پیشتر از آن مدت . آنگه او را مدح کرد ، و بر و ثنا کرد ، و او را بر گزید به مثل این صفتها از فعل خود به صفتها که مبدا کرد از معنی ظهور در آن شخص که به صورت خود با دی کرده بود ، هم چندان جواهر و عجا یب پیدا کرد . چون درو نگاه کرد ، او را در ملک آورد ، در او تجلی کرد ، و از او تجلی کرد . علم من نظر در آن بر شد ، و فهم من دقیق شد نزد بشر . من منم ، و نعت نیست . من منم ، و وصف نیست . نعوتم نا سو تی ست . نا سوتم محو او صا ف رو حا نی ست . حکم من آنست که من پیش نفس من محجوبم . حجاب من پیش کشف است . چون وقت کشف نزدیک رسید ، نعوت وصف محو شد ، من از نفس من منزه ام . چون من نفس نیستم ، و نفس نیست ، من تجا وزم ، نه تجا نس . ظهورم نه حلولم ، در هیکل جسمانی با دیم . ازلیت را تعوّد نیست . غیب از احساس است ، خار ج از قیاس است . جنّه وناس شنا سد ، نه معر فتی به حقیقت وصف ، لیکن به قدر طا قت از معا رف آن « قد علم کل ّ اُناس مشر بهم » . آن یکی مزاج خورد ، و آن یکی صرف . آن یکی شخص بیند ، و آن یکی را واحدی ملا حظه ی او به وصف محتجب . و آن یکی متحیر در اودیه ی طلب . آن یکی در بحار تفکر غرق . همه از حقیقت خا رجند ، همه قصد کردند و گمراه شدند . خواص برو راه یا فتند ، بر سیدند ، و محو شدند . ثا بتشان کرد ، متلا شی شدند . هستشان کرد ، ذلیل شدند . را هشان نمود ، طلب گمرا هی کر دند . گم شان کر دند ، ایشان را ببست به شواهد خود . مشتاق شدند ، ایشان را به او صاف خود از نعمت ایشان بربود . عجب از ایشان : وا صلا نند ، گو یی که منقطعا نند ؛ شا هدا نند ، گو یی که غا یبا نند . اشکال ایشان بر ایشان ظا هر شد ، و احوال ایشان بر ایشان پنهان .
*
منا ظلت با ابلیس و فر عون کردم ، در باب فتوت .
ابلیس گفت : « اگر سجود کردمی آدم را ، اسم فتوت از من بیفتادی .» فر عون گفت : « اگر ایمان به رسول او بیا وردمی ، اسم فتوت از من بیفتادی .» من گفتم که « اگر دعوی خویش رجوع کر دمی ، از بساطفتوت بیفتادمی » .
ابلیس گفت که « من بهترم » - در آن وقت که غیر خویش غیر ندید . فرعون گفت « ما علمت لکم من آلهٍ غیری » - چون نشناخت در قوم خویش ممیزی میان حق و میان خلق . من گفتم : « اگر او را نمی شنا سند ، اثرش بشنا سند . من آن اثرم .»
أنا لحق : پیوسته به حق ، حق بودم . صا حب من و استاد من ابلیس و فرعون است . به آتشش بتر سا نیدند ابلیس را ، از دعوی باز نگشت .
فرعون را به دریا غرق کردند ، و از پی دعوی باز نگشت . و به وسا یط مقر نشد ، لیکن گفت : « آمنتُ انّه لا الَه ا لا الذی آمنت به بنو اسرا ئیل .» و نبینی که الله – سبحانه و تعا لی – معا رضه با جبر ئیل کرد د شأن او ؟ گفت : « چرا دها نش پر رمل کردی ؟»
و مرا اگر بکشند ، یا بر آویزند ، یا دست و پای ببرند ، از دعوی خویش باز نگردم .
*
موسی – صلوات الله علیه – با ابلیس در عقبه ی طور به هم رسیدند .
موسی گفت : « چه منع کرد تو را از سجود ؟»
گفت : « دعوی من به معبود واحد ، و اگر سجود کر دمی آدم را ، مثل تو بودمی ، زیرا که تو را ندا کر دند یکبار ، گفتند « اُنظر الی الجبل » ، بنگریدی . و مرا ندا کردند هزار بار ، که « اسجد و الآدم » ، سجود نکردم .دعوی من معنی مرا .»
گفت : « امر بگذا شتی ؟» گفت « آن ابتلا بود نه امر. »
موسی گفت : « لا جرم صورتت بگر دید »
گفت : « ای موسی ! آن تلبیس بود ، و این ابلیس است . حال را معول بر آن نیست زیرا که بگر دد ، لیکن معرفت صحیح است چنان که بود ؛ نگر دید ، و اگر چه شخص بگر دی«اکنون یاد کنی او را ؟»
گفت : « ای موسی ! یاد ، یاد نکند ، من مذکورم و او مذکور ست :
ذکرهُذکری و ذکری ذکره
هل یکونا الذکرانِ ا لا معا ؟
خدمت من اکنون صا فی ترست ، وقت من اکنون خو شترست ، ذکر من اکنون جلیتر ست ، زیرا که من او را خدمت کردم در قدم حظ ِ مرا ، و اکنون خدمت می کنم او را حظ ِ او را . طمع از میا نه بر داشتم ، منع و دفع و ضّر و نفع بر خا ست . تنها گردانید مرا ، چون براند مرا تا با دیگران نیا میزم . منع کرد مرا از اغیار ، غیرت ِ مرا . متغیر کرد مرا حیرت ِ مرا . حیران کرد مرا غربت ِ مرا .غر یب گردانید مرا خد مت مرا . حرام کرد مرا صحبت مرا . زشت گردانید مرا مدح مرا . دور کرد مرا هجرت مرا . مهجور کرد مرا مکا شفت مرا . کشف کرد مرا وصلت مرا . رسا نید مرا قطع مرا . منقطع کرد مرا منع ِ منّیت مرا . در حق او خطا در تد بیر نکردم ، تد بیر رد نکردم ، مبا لات به تغییر صورت نکردم . اگر ابد الاباد به آتش مرا عذاب کند ، دون او سجود نکنم ، و شخصی را ذلیل نشوم . ضد او نشناسم . دعوی من دعوی صا دقا نست ، و من از محبان
صا دقم .»
ب
همه درعوالم نگاه کردند و اثبات کردند . من در خود نگریستم ، و از خود بیرون رفتم ، و باز خود نیا مدم .
موجود من مرا از وجد غایب کرد ، و معروف من مرا منزه کرد از تعرف به عرفان ، و از استدلال به عیان ، و از فرق و بین . من حا ضر شدم ،و دیگران غا یب . نزدیک شدم ، و نزدیک برداشتم . عالی شد ، و عّلوبگذا شتم . بی نر دبان بر شدم ، بی اذن در شدم . من محوم در محو أینیّت ، محو بی اثبات ، و اثبات بی محو .
اول قدم اندر توحید فنای تفر یدست .
من متفرق بودم ، واحد شدم : قسمت مرا یکی کرد ، و تو حید مرا رد کرد .
جمله ی حجات ببریدم ، تا جز حجاب عظمت نماند . آنگه گفت که روح را بدل کن . گفتم نمی کنم . مرا رد کرد به خلق ، و مرا بدیشان فر ستاد .
روح من با روح تو بیا میخت : در دوری و نز دیکی ، من توام ،عجب دارم از توو از من : فنا کردی مرا از خویشتن به تو ، نزدیک کردی مرا به خود ، تا ظن بردم که من توام و تو من .
منم یا تو یی ؟ حا شا از اثبات دو یی ! هویت تو در در لا ئیت ما ست . کّلی به کّلی ملتبس است از وجهین . ذات تو از ذات ما کجاست چون تو. را بینم ؟ ذات من منفر د شد جا یی که من نیستم . کجا طلب کنم آنچه پنهان کردم ؟ در نا ظر قلب یا در نا ظر عین ؟ میان ما اُنیت منا زعت می کند ؟ به اُنیّت ِ خویش که اُنیّت ما بردار !
عارف در اوایل احوال نگاه کند ، داند که ایمان نیارد ا لا بعد از آن که [ که ] کا فر شود .
جوانمرد ی دو کس را مسلم بود : احمد را و ابلیس را .
هر که آزادی خواهد ، بگو عبودیت پیوسته گردان .
چون بنده مقام عبودیت به جای آرد به تمامی ، آزاد گردد از تعب عبودیت ، نشان بندگی در وی بی عنان و تکلف ، و این مقام انبیا و صدیقان بود ، محمول بود هیچ رنج فرا دلش نر یسد و اگر چه حکم شرع برو بود .
هر که حق را به نور ایمان طلب کند ، همچنان است که آفتاب را شناسی نیست آن را که دم از شنا سا یی او زند . سپا سی نیست آن را که پا یدار بندگی او شود . پر هیز از پیکار با او دیوانگی ست ، و دل به آشتی او دل داشتن نا فرزا نگی .
به دینها اندیشیدم و سختکو شانه در آن همه کا ویدم ، و آن همه را شا خه شاخه ی اصلی دیگانه یا فتم . پس بر کسی مخواه دینی را ، که وا می گراید داز آن داصل استوار ؛ و خود آن اصل است که می باید تا او را در یابد ، و چنین است که او سرشار می شود از بلند پا یگی ها و معا نی ، و فهم می کند .
دنیا می فریبد انگاری آشنا نیم به حال او . خدا بنکو هیده حرام او ، و من کرانه کرده ام از حلا ل او . دست راست فرا من یا زید : وا پس زدم و دست چپش را نیز ؛ و دیدمش سرا پای نیاز ، پس اورا باز او بخشیدم به تما می .و کی شناختم وصال او که بیمم بُود از ملال او ؟
همه را به اسم محجوب کردند ، تا بزیستند . و اگر علوم قدرت بر ایشان ظا هر شدی ، بپریدندی . و اگر از حقیقت به ایشان کشف شدی ، همه بمر دندی .
امم ما ضی و قرون خالی مردند ، و پندا شتند که یا فتند ؛ از غیب به معرفت در ضمن نکره مخفی ست ، و نکره در ضمن معرفت مخفی ست .
ای محجوبان به نفس ! اگر بنگرید ای محجوبان به نظر ! اگر بدانید ، ای محجوبان به علم ! اگر بشنا سید ، ای محجو بان به معرفت ! اگر برسید ، ای محجو بان به رسیدگی ! اگر به رسیدگی بر سید ، شما تا ابد محجو بید ، تا ابد بما نید .
به حق اشا رت به حق کردم .
جفای خلق اندر تو اثر نکند پس از آن که حق بشنا ختی .
بلا اوست و نعمت از وست .
و الله که من سر آشکارا نکردم ! و حقا که میان بلا و نعمت او فرق نکردم !
و مر ابکشند ، و مرا بیا ویزند ، و مرا بسو زا نند ، و مرا بر گیرند .صا فیات من ذاریات شود . آنگه در لجه ی جا ریات اندازند . هر ذره یی که از آن بیرون آید ، عظیمتر با شد از راسیات .
بسنده می کنم و اميدوارم که مفيد به مخلوق واقع گردد و بشر به گمان باطل به تبعيت از دين برنخيزد که دین یک راه است و راه بستری برای رفتن . از اين گمان باطل دست بکشيم که به خط قرمز دين نزديک نشويم و با شک به يقين رسالت بخشيم و در باور حق ، زندگی را آن چنان که دوست می داريم برای ديگران نيز بخواهيم . هر چه بر محروم کردن غير به زندگی بکوشی ، محروم تر زندگی خواهی کرد . این قيد و بندها که تمامی از هنر ابليس است را بشکافيم و به رهائی بينديشيم .
او بنام حق این دست نوشته های اینترنتی ، که هم چون پرنده در فضای زیر زمینی هارد دیسک ها ، عرصه افکار عمومی کاربران را در می نوردد و گاه به ابطال وقت و گاه شوق یک امید و برای دردمندان ، باور دردمندی مردم زمین و در یک نگاه روشن بینانه ، حکم مگر حکم شیطان و این که فرزندان آدم باید رنجور و زرد رو باشند . هیولا اذهان را در می نوردد و آسمانخراش ها و ساختمان های بلند و سخت را می گذرد و به هر چه که مایل باشد داخل میشود ، بی اذنی ! بحث بی پرده و رک ما این که کننده کار و کرده شده را صفت زنانه و یا مردانه بودن فرزندان آدم رقم زده ایم و امیدواریم مدعیان مردانگی از زن و مرد از فرزندان بشر به درک سخنان ما نائل آیند و این امید را یک پیروزی در افشاء ابلیس و حاکمیت وی برجهان و بشارتی برای دردمندان و درماندگان زمین که تسلیم شویم و دست ها را بالا ببریم و به حکم تقدیر که از نیات ما نشات میگیرد و قادر به نیک اندیشی نیستیم ! گردن نهیم . ما دوست تر میداریم در رویاها و افکار واهی سیر کنیم و در همه حالی غایب باشیم از زندگی ، تا ابلیس شاد باشد و ما از زندگی بهره ای نبریم و به همان نصف از عیش قانع . بیست سال بعد از بیست سالی که ره نوردی میکردم ، سعی در انتقال تجربه ام به اطرافیان کردم و از اساس فطرت عالم تا جهنم موجود و جهنم غائی به شیوا ترین سخن و اشاره گفته ها را عینی کردم و از حقیقت این عالم که هیچ نیست الا که ، تو روزی باید به بازخوانی و ارسال فیلم با کلام ذهن خود مبادرت ورزی که هیچ راه فراری نیست . امروز اگر بگویند ده دقیقه از زندگی ذهنی خود را بنویس ، چه خواهی کرد ؟ آیا نقاب ها و حجاب ها را میشکافی و حقیقت درون خویش افشاء میکنی ؟ و روز حساب روزی نیست که تو خود را گول بزنی و با خود فریبی عالم را بیقرار و خود را برقرار ببینی . گاه به دوستانی برخورد می کنم که مدعی هستند مبارزه می کنند برای زندگی بهتر و از خویش می پرسم ! براستی چرا همه از راه اصلی گریزانند و میخواهند راه های فرعی را اصلی کنند . امروز فرزندان آدم و فرزندان بشر جاهل بعد از یکصد و بیست و چهار هزار فرستاده ، نمی خواهند به مایه سخن فرستادگان گوش کنند و با تراوشات ذهن خویش گوئی بر الماس لجن اسپری می کنند و امروز سخن و پیام خدا زیر میلیاردها میلیارد کتاب حجیم و وزین ذهن بشری مدفون و اثری از آن بر روی زمین مشاهده نمی شود و هیچ کس نیامده است تا بگوید من از آن جا آمده ام ، سرزمین غریب و عالم واجب و حکم امکان را برای آبادانی زمین و زندگی بشر به ارمغان آورده ام و بر هر سئوال ، پاسخی دارم . خلیفه خدا بر زمینم و از کسی که به جانشینیش برگزیده شده ام ، مهر خاتمی دارم که بر هر غائله ای مهر ختمیت می زند و بساط ریا و تظاهر را از سر راه دو گروه تابع شیطان ، اما مخالف هم را ، روشن می کند این ابلیس که میخواهد انسان ها را به جان هم بیندازد و شیطان پرستان بر شیطان پرستان هجوم آورند و از چهره زمین ، صورتی زشت و شکسته به نمایش بگذارند و انسان ها را در فجیع ترین اوضاع شکنجه کنند و بکشند و ما در غفلت که اصلا به ما مربوط نیست و در دفاع از قرآن رگ گردن متورم کنیم تا سرخیه خون از صورتمان بپاشد ، ولی نشنویم که می گوید چشم پوشی بر بدی ها برائت از بدی نیست ! همه این ها تراوشات ذهن من و توست که ذهن ما شده است و حکومت ابلیس بر زمین را قوت بخشیده و ناله ما بر اعمال و نیات و خویش است . در حقیقت حکم همان است که کردم . این شیطان است که عرصه زندگی را بر مردم تنگ می خواهد و این شیطان است که در مورد مردم قضاوت می کند و یه خیر و شر و نیک و بد اعمال مردم کار دارد که به نیکی ها هم چندان توجهی ندارد و تنها نقاط سیاه و بدی ها را می بیند . و این جهل و غفلت بشر که اذهان عموم مردم زمین در تصرف شیطان است . آیا نمی بینید که مردم با توسل به توجیه چگونه برای خود درد و رنج را از اوجب واجبات زندگی خود قلمداد می کنند و به بهانه های گوناگون برای تعجیل در اقدام عزرائیل با ابلیس همکاری می کنند . هنوز ما آن چه را که برای خود دوست داریم ، برای دیگران دوست نداریم . هر کس که ابلیس بر روان او حاکم باشد در این گمان است که رابطه های گناه بار باید در حیطه قدرت او و در تسلط او باشد و دیگری حق گناه کردن ندارد و گرچه من گاه گاه تهمتی به ایشان میزنم . برایتان مثال از کتاب ، از ذهن و قطر و حجم آن آوردم و گفتم که این کتاب را به دست شما خواهند داد و شما اصلا در قدرت خود و فشار وزن کتاب نیندیشیدی و از زمینی گفتم که بعد از دوره مذاب یک دوره بارندگی که سطح آن را بپوشاند و و سپس به صورت سینی مسین و سرخ در آمده باشد ، که در صور دمیده شود و گفتم که محمد ص گفت : من هم به جهنم می آیم ولی زود از آن جا میرویم و گفتم از روز حساب و نه حساب اعمال که انسان ها را به نیت می سنجند و بصورت در آتش می افکنند وقتی که ، آدم در امنیت بهشت آرمیده است و سخن شیرین خمینی که فرمود : آدم شدن محاله . به هر حال برای هر رسیدنی راهی و رهروی لازم هست و اینک راه به روشنی روز و خیره کنندگی خورشید و خفاش را چه تمایل به دیدن خورشید . خفاش است و تنبلی و آویزان شدن و زندگی در جریان ، بی آن که کسی لایق کردن آن باشد . یا حق
او بنام حق خروج از عالم ماده که زرده تخم مرغ است ، تا پوسته که همجوار عالم تجرد است ، گردابی عظیم از نور است به نسبت سفیده تخم مرغ ، که مکر ابلیس است . تا از پوسته خارج نشوی ، جوجه نمی شوی تا در پناه مادر جیک جیک کنان از ترس هایت و این غربت در میان ناشناخته ها و اشباح سرگردان که از اسم و رسم و سابقه شان هیچ نمی دانی و چیستیء خود نمیدانی و هیچ هدف و مقصودی نمیشناسی سخن بگوئی ، آنثدر بگوئی که تا مگر خواب از این همه خوف و رجاء رهائیت بخشد و دمی بیاسائی تا روزی دیگر چشم بر اشباح نظاره کنی که ...و خود چیستیء خود را نشانه روی و به دانه و دام در آئی ، بروی و بیائی که خیالش گربه هم لولوست . آنگاه که در گرداب های عظیمی از نور ، نار را تجربه کردی و به هیبت جهنم عارف و شناسا گردیدی ، بازخواهی گشت ، خموشی و عزلت پیشه میکنی و از خوف بر خویش میلرزی که چه کرده ام و چه ساخته ام و کیست تا مرا یاری کند . باید از کامپیوتر لااقل بازی را بدانی ، تا به این درک نائل آئی که برای ورود به مرحله بعدی نیاز به کشف رمز داری و برای هر کشفی ، شهودی . خیر این بشارت برای این بشر نادان به بزرگواری غریب است . اما عزیزان من بدانید که تنها یک فرمان بر ایجاد این عالم رقم خورد و بس . وقتی حضرتش فرمود : « کن » پس شد . بیش از این هر نسبت و سخنی را به او ، کفر است و پوشاندن حقیقت . مجرد را با عوالم مادی چه کار ؟ بی نیاز را با خواهش و خواسته ، چه رابطه ؟ بنام خدا ، برای خدا ، دروغ بر خدا می بندید و در چنین کفری او را و راه او را می پوشانید و مخفی می کنید اما دم از خدا و دین میزنید و غافلید از هیولا که فرمانروای عالم ماده است . دانشمندی است که از درهم فرو کردن اضداد میخواهد به وحدت برسد و در حقیقت هیچ نیست الا ملکی که بر اساس غریزه زندگی را دوست دارد . هیچ است و همه چیز است که در عالم تجرد از چیز ، اخباری نیست . عالم حیوانی را که محدود است به بی نهایت که انفجار « کن » در حال شدن است و فرمانی بر نهایتش صادر نگردیده مگر به روز جزا که آتش در حرکت میانیء خویش ساکن گردد و جهنم ، مولود چشم های نگران ، بهشت را بشارت دهد و از ساکنین ، ده ها مدرک و سند ارائه کند که جهنم را اختیار کردند و او نه یک کلاهبردار ، که سوداگر و اهل معامله ای بیش نبوده است .